دور بود و این فاصله وحشتناک به نظر می رسید دور خیلی دورتر از آن چیزی بود که بتوانم تصورش کنم اما... ولی نمی دانم چرا ادا مه می دادم و امید داشتم. در راه خیلی ها را مثل خودم دیدم که می گفتند دوستش دارند اما با این حال از جلو رفتن دست کشیدند و اما من رفتم تا بهش برسم می دانید چرا؟ آیا می دانید چرا با همه ی بدبختی ها باز هم خسته نمی شدم می دانید چرا توی اوج نا امیدي باز هم ستاره ی کوچک امید چشمک می زد می دانید چرا توی اعماق اقیانوسی که در حال غرق شدن بودم شنا را یاد گرفتم به خاطر اینکه بهش برسم و بگویم من از تو نمی ترسم آره می خواستم فریاد بزنم جیغ بکشم و بگویم آره من از تو نمی ترسم موفقیت ای موفقیت های آینده منتظرم باشید منتظر زمانیکه روبه رویتان قرار می گیرم و می گویم از شکست ها نترسیدم و به سویتان آمدم .آره دلیل همه چراهای من فریادی بود که می خواستم آن را بزنم و بگویم خدا نمی ترسم ازهیچ کدام از شکست ها درد ها و رنج ها نمی ترسم و بهت ثابت می کنم این را زمانی ثابت می کنم که جلوی موفقیت هایم ایستاده ام و چشمانم به سوی تو به سوی اوج های بی نهایت خیره شده اندو با تمام وجود فریاد می زنم من یک انسانم یک انسان که می داند غیر ممکنی وجود ندارد.
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 توسط فروغ جاشویی |
تاریک ترین لحظه ها می تواند بذر روشن ترین فرداها را در خود داشته باشد. از لبرستام عاشق شدن ساده است اما عاشق باقی ماندن به مراتب دشوار تر است . منم فروغ یک منجم ، ماجراجو نويسنده و...... يك عاشق فراموشكار .عشقم هيچ كسي نيست جز كسي كه توي دلم است .خدا.