|
این نوشته را حتما بخونید چون.... بعدا خودتون می فهمید .
برو، برو اشکالی ندارد. بی خیال بابا، دلت را به دریا بزن و کاری را که دوست داری بکن. هنوز هم می توانستم ببینمش اما راستش خودم هم نمی دانم چه چیزی مانع از جلو رفتنم می شد او به من و من به او احتیاج داشتم اما چرا نمی رفتم جلو، نمی دانم روزم می توانست با به پیش او رفتن به یک روز متفاوت تبدیل شود و احساس شادی وجودم را فرا بگیرد سرانجام به جلو رفتم و اون کاری را که می خواستم کردم دستش را گرفتم و بهش کمک کردم. آره آخر دست آن نابینا را گرفتم و بهش کمک کردم .
می دانید چرا به آن کار نیاز داشتم ؟ به خاطر حس آرامش و مفید بودن و....زندگی



|